بهترین های پزشکی و پرستاری | اوردامین : سردار فخ
  • اوردامین
  • طراحی وب
1399
آبان
10
شنبه
شمارنده
بازدید امروز : 9223 بازدید
کل بازدید کنندگان امروز : 376 نفر
بازدید کل : 42359720 بازدید
حاضرین در سایت : 70 نفر

تاریخ شروع شمارشگر : 94/03/01

عمر سایت : حدود 6 سال پیش

تعداد کل مطالب : 1206


سردار فخ


تاریکی شب همه شهر را در بر گرفته است و آرامشی خوفناک بر کوچه ها مستولی شده.حتی گربه های شهر هم از ماندن در کوچه ها می هراسند.

پسر بچه ای با شوق و ذوق به بیرون از خانه می دود.مادرش بلافاصله او را به داخل خانه می کشاند.

ماه هم گویی ترسیده و پشت ابرها پنهان شده است.ستاره ای در آسمان چشمک نمی زند.تنها صدای زوزه گرگ های بیابان و پارس یک های ولگرد به گوش می رسد.

درب خانه های کاهگلی شهر طوری قفل شده که انگار چند سالی است کسی در آنجا زندگی نمی کند.

ناگهان صدای پایی سکوت کوچه را می شکند.صدای قدم هایی محکم با کفش های عربی بر ریگ های کوچه طنین انداز می شود.قدم هایی که حکایت از شروع راهی رو به حقیقت دارند.
جوانی تقریبا سی ساله، تنومند، سبزه رو با چشمانی که اگر به حرف بیایند یک شهر را برای شنیدن حقیقت، می طلبند.

جوان، دستاری بر سر دارد که صورتش را با آن پوشانده و مشت هایش را برای کاری بزرگ به هم می فشرد‌. وی کوچه های تنگ و تاریک مدینه را یکی پس از دیگری پشت سر میگذارد.
مقابل خانه ای می ایستد.

با احتیاط به دور و برش نگاهی می اندازد و کوبه درب چوبی خانه را به صدا در می آورد.مدتی می گذرد.

نوجوانی کلون را به آرامی باز می کند.با اشاره دست جوان را به داخل راهنمایی می کند.مرد جوان، نگاهی به اطراف می اندازد و آرام و بی صدا وارد خانه می شود.از دالان هایی تو در تو عبور می کند و به اتاقکی می رسد.

چند مرد میانسال دور تا دور اتاق نشسته اند و پچ پچ کنان مشغول صحبت اند.وقتی نگاهشان به جوان می افتد صحبتشان را قطع می کنند و به او خیره می شوند.

جوان در حالی که بر روی زمین می نشیند دستارش را باز می کند.سلامی به حاضرین می کند و آماده گفت و شنود می شود.درست مقابل مرد جوان، پیرمردی دنیا دیده نشسته است.

پیرمرد انگار در اینجا و اکنون زندگی نمی کند.وی در حالی که عمیقا به فکر فرو رفته است‌ زیر لب می گوید: "جان موهایم در خطر است...لعنت به این مردمی که گوش شنیدن حق را ندارند که اگر داشتند..." پیرمرد چندین مرتبه این جمله ها را تکرار می کند اما درست در همین عبارت متوقف می شود.

مردی سیاه چهره با موهای مجعد صحبت پیرمرد را ادامه می دهد: "مردم می ترسند...با خفقانی که ماموران هارون الرشید ایجاد کرده اند مردم از سایه خودشان هم می ترسند...از مردم چه انتظاری است؟"

در همین حال نوجوان سبزه رو با شتاب و نفس نفس زنان وارد می شود.نوجوان: وحید...وحید بن...خالد...یک نفر از میان حاضرین: چه شده؟ چرا بریده بریده حرف می زنی؟ وحید بن خالد چه؟

 نوجوان که اندکی از شتابش کم شده است: دستگیر شده است.او را دستگیر کرده اند.جمع حاضرین در بهت و حیرت فرو می روند.

پیرمرد میانسال که اندکی به خود آمده است: وای بر من وای بر ما که نمی توانیم هیچ کاری برای شیعیان و مولایمان انجام دهیم.دستانش را رو به آسمان بلند می کند:" خدایا تک تک دوستانم زیر شلاق های هارون الرشید جان باختند و من اینجا در پس پرده اوقاتم را به خوشی می گذرانم."

مردی جوان و خوش سیما که سعی در آرام کردن جمع دارد رو به پیرمرد: عموجان آرام باشید.ما باید فکر چاره باشیم. با این اوضاعی که پیش آمده ممکن است به زودی مولایم امام موسی بن جعفر که سلام خدا بر او باد دستگیر و زندانی شود.

 پیرمرد دوم: تمام کارگزاران و دوستان ما یا دستگیر شده اند و یا از ترس ماموران خلیفه به جاهای دور و نزدیک گریخته اند.

پیرمرد سوم: تمام محافل علمی از هم پاشیده است...افرادی نافذ در دستگاه هم به جاسوسی متهم شده اند.

جوان: بازار شایعات داغ شده و مردم کوته فکر دل به مریدانی روبه صفت داده اند و برای تشیع ده ها فرقه ساخته اند.

پیرمرد اول: شیعیان نیز به جان هم افتاده اند...باید چاره ای پیدا کنیم. دین اسلام در خطر است. جان مولایم موسی بن جعفر در خطر است.

مرد سبزه رو: سازمان و جان وکیلان هم در خطر است.مردی که نسبت به بقیه آرامتر به نظر می رسد: باید ماموران و درباریان و خلیفه را مدتی سرگردان کنیم...

مرد سبزه رو: چگونه؟نوجوان: دارالخلافه را آتش می زنیم.

پیرمرد اول با لبخند: جوان! آتش زدن دارالخلافه مجموعا یک هفته توجه خلافت را از شیعیان دور می کند. ما چاره ای عاقلانه می خواهیم...

مرد سبزه رو: مدتی اطلاعات غلط به دستگاه خلافت و جاسوسانش می دهیم...

مرد آرام: خودت می گویی جاسوسان خلیفه..‌‌.مگر جاسوسان خلیفه منتظر دادن اطلاعات از جانب ما به خودشان می مانند؟

مرد سبزه رو: وانمود می کنیم...برایشان نقش بازی می کنیم.

مرد آرام: فکر خوبی است...اما به زمان و انرژی زیادی احتیاج دارد در حالی که ما وقت زیادی نداریم. با کمی تعلل ما جان بسیاری از شیعیان و وکیلان به خطر می افتد.

پیرمرد سوم: نظر خودت چیست؟مرد آرام: باید فتنه به راه بیندازیم...آشوب...قیام...چیزی که اوضاع دربار را برای مدتی طولانی به هم بریزد و انرژی دستگاه خلافت را برای مدتی بگیرد.

مرد جوان تازه وارد: من برای این کار آماده ام...قیامی به راه می اندازم و آماده نبرد با سپاهیان خلیفه می شوم.

پیرمرد: نه...تو تجربه کافی نداری...ممکن است اوضاع سازمان را بدتر کنی.

مرد سبزه رو: اگر به اندازه دانه گندمی اشتباه کنی همه زحمات امام و شیعیان را به هدر می دهد.

مرد جوان: کاملا مراقبم...حساب شده فتنه را به راه می اندازم...همه چشم و گوش ها را به سمت خودم می کشانم تا چند ماه امام و یاران، آزادانه فعالیت کنند. باور کنید از دست من برمی آید. برای این کار آماده ام...

پیرمرد اول: برای شهادت هم آماده ای؟

جوان: اگر لایق آن باشم آماده ام. من سالهاست منتظر این لحظه ام.

از زبان راوی: و اینگونه قیام حسین بن علی از نوادگان امام حسن مجتبی علیه السلام معروف به صاحب فخ، آغاز می شود‌. قیامی که شش ماه به طول می انجامد، برای مدت زمانی، مدینه را تصرف می کند و در نهایت حسین و یارانش در فخ که محلی نزدیک مکه است، به شهادت می رسند.    

نویسنده : میترا نصر
تاریخ ارسال : یک شنبه ، 99/07/06 ، در ساعت 11:40

نظرات برای سردار فخ

نام و نام خانوادگی شما *
آدرس ایمیل شما
آدرس وب شما
متن نظر *