بهترین های پزشکی و پرستاری | اوردامین : پدر
  • اوردامین
  • طراحی وب
1399
آبان
10
شنبه
شمارنده
بازدید امروز : 8427 بازدید
کل بازدید کنندگان امروز : 347 نفر
بازدید کل : 42358923 بازدید
حاضرین در سایت : 55 نفر

تاریخ شروع شمارشگر : 94/03/01

عمر سایت : حدود 6 سال پیش

تعداد کل مطالب : 1206


پدر

پدر


بهار است و درختان جوانه زده اند. کودکان با لباس های محلی مشغول بازی هستند. همه بچه ها با کمک همدیگر یکی از هم بازیهایشان را درون جوی کم عمق آب می اندازند. همه با هم می خندند. کودک سر تا پایش خیس می شود.

 زنان مشغول شست و شوی لباسهایشان هستند. بعضی دیگر هم با کوزه هایشان مشغول آب بردن به خانه هایشان هستند. یکی از دختران که حدود ۱۰ سال سن دارد سنگی بزرگ به داخل جوی آب می اندازند. همه زنان اطراف جو خیس می شوند.

یکی از زنان که گویی مادر کودک است برمی خیزد و چوبی برمی دارد و به دنبال دختر می دود. کودک هم می خندد و فرار می کند. تمام روستا را می دود. مادرش نیمه راه خسته می شود و باز می گردد ولی دخترک همچنان می دود.

در راه به همه مردم سلام می کند و سر تا پا شور و نشاط است. آنقدر می دود تا به زمین های کشاورزی اطراف روستا می رسد. مردان و زنان کشاورز مشغول کار هستند. از دور پدرش را می بیند. به سمت پدر می دود. پدرش هم او را می بیند و منتظر می شود تا دخترک به او برسد.

وقتی دخترش به او می رسد او را در آغوش می گیرد و می بوسد. ناگهان نگاه پدر به ماشین دولتی که به آنها نزدیک می شود می افتد. خنده از لبانش محو می شود. دخترش را بر زمین می گذارد. همه کشاورزان جمع می شوند. چوپانی هم که گوسفندانش را به چرا برده است و اکنون در حال بازگشت است با دیدن ماموران دولتی سرعتش را کم می کند.

پدر دست دختر را محکم می گیرد. دخترک نگاهی به پدرش می اندازد. پدر هم نگاهی به دختر می اندازد. نگاه دختر و پدر لحظه ای به هم گره می خورد و به هم لبخند می زنند. ماموران از اتومبیل پیاده می شوند. یکی از ماموران چوبی در دست دارد و آن را به دست دیگرش می کوبد.

 جلو می آیند. همه کشاورزان خسته هستند و عرق از پیشانی شان می چکد. با دستمال هایی که به سرشان بسته اند عرق هایشان را پاک می کنند. همه آنها به ماموران چشم دوخته اند. مامور اول نگاهی به زمینها و محصولاتشان می کند. حاصل زمینها چنگی به دل مامور نمی زند.

 یک سیب از یکی از صندوق ها برمی دارد و مشغول گاز زدن میشود. مامور اول رو به مامور پست سرش: سیاهه! مامور دوم کاغذی را از جیبش بیرون می آورد. مامور اول: بخوان  مامور دوم: فتح الله پسر علی...پیرمردی از پشت سر کشاورزان بیرون می آید و خودش را نشان می دهد. به طرف بقچه ای در کنار یکی از درختان می رود.

 بقچه را باز می کند و مقداری پول و طلا برمی دارد و جلو می آید. مامور پولها و طلاها را از دست او بیرون می کشد. پیرمرد با سرافکندگی به جایش برمی گردد.

 مامور اول: نفر بعد مامور دوم: حسین پسر محمد
مرد جوانی از بین جمعیت مقداری پول از جیبش بیرون می آورد. جلو می آید. دستش را دراز می کند و به مامور می دهد.مامور پول را از او می گیرد. نگاهی به جوان می اندازد.

 مامور: تازه دامادی؟ جوان: بله
مامور در حالی که به ماموران دیگر نگاه می کند: تازه داماد است. بلند می خندد. بقیه ماموران هم می خندند.

مامور اول: نفر بعد
مامور دوم: ناصر پسر محسن
دخترک با شنیدن این اسم به پدرش نگاهی می اندازد. پدر سعی می کند دختر را بین جمعیت پنهان کند. دستش را از دست دختر در می آورد. جلو می آید. ماموران نگاهش می کنند. نفس های دختر به شماره افتاده است. مرد دستش را زیر کمربندش می برد. مقداری پول در می آورد. به طرف مامور می گیرد. مامور از دستش بیرون می کشد. نگاهی به پول ها می اندازد.

 مامور: اینکه خیلی کمه...
مرد: بیشتر از این ندارم. اجازه بدید حاصل به فروش برسه تا حسابمو تسویه کنم.

 مامور با نیشخند نگاهی به دختر مرد می اندازد: نمیشه وقت نداری...
مرد: پس یک ساعت دیگه مهلت بدید تا جورش کنم.
مامور: تا الان نتونستی جورش کنی...تا یک ساعت دیگه چه جوری می تونی جور کنی؟
 مرد: به پاتون می افتم...
مامور: خیلی خب...ضجه نزن که حوصله ندارم...برو جورش کن....
مامور: نفر بعد
مرد با سرعت به سمت دخترش می آید. دست او را می گیرد و از معرکه دورش میکند. دختر چندین بار پشت سرش را نگاه می کند. مرد لحظه ای دست دختر را رها نمی کند. هر لحظه محکم تر از قبل می فشارد. همه راه را با دخترک می دود تا به خانه می رسد. درب خانه را باز می کند. اول دخترش را به خانه می فرستد و بعد خودش به داخل خانه می رود. از زیر در نگاهی به کوچه می اندازد و درب را محکم می بندد. پشت در را می گذارد و با دخترک از دالان کوچک خانه می گذرند. دخترک را می نشاند و خودش ایستاده نگاهی به خانه کوچک و محقر خود می اندازد.

 دو مرغ و یک خروس در حال نوک زدن به خاک های کف حیاط هستند. به سمت آنها می رود. یکی از آنها را برمی دارد. ناگهان متوجه می شود تازه تخم گذاشته است. پشیمان می شود و مرغ را بر زمین می گذارد. برمی خیزد و دوباره نگاهی به دور تا دور خانه می اندازد. دخترک نگاهش می کند. مرد به داخل اتاق می رود. اتاق کوچکی که هیچ وسیله باارزشی ندارد. با ناامیدی به سمت گلیم پوسیده ای می رود ولی دوباره پشیمان می شود. از اتاق بیرون می رود. به سمت زیر زمین می رود. جایی تاریک که با یک نور بسیار ناچیز روشن است.

 مرد جلو می رود. نگاهش به ظرفی می افتد. چند عدد تخم مرغ درون ظرف است. ظرف را بر میدارد و از زیر زمین بیرون می رود. به طرف دخترک می رود.

مرد: همین جا بشین تا مادرت بیاد. باشه؟
دختر: چشم
مرد پیشانی دختر را می بوسد و می رود. همین طور که از خانه بیرون می رود همسرش به خانه وارد می شود. همسرش نگاهی به مرد و ظرف تخم مرغ می اندازد. مرد هم نگاهی به او می اندازد. سرش را پایین می اندازد و می رود. زن هم به داخل خانه می آید.دخترک را می بیند. دختر برمی خیزد و به سمت مادر می رود. او را در آغوش می گیرد. مادر دختر را به داخل می برد.

 چند ساعتی می گذرد. مرد خسته به خانه می آید.

 زن: سلام
مرد با بی حوصلگی سرش را تکان می دهد و به دخترک که در گوشه ای از اتاق خوابیده است نگاهی می اندازد.

زن برای مرد غذا می آورد. غذا یک سیب زمینی پخته کوچک همراه با دو تکه نان خشک است. مرد مشغول خوردن می شود.

 مرد: امروز مش باقرم مجبور شد دوتا دخترشو به مالیاتچی بفروشه...
زن: چی؟ نفس نفس می زند و به دخترک نگاه می کند.
مرد: تا الان خونه سید بودیم. می گفت بقیه آبادیای قوچان دارن همین کارو می کنن. می گفت بیاین جلو زور وایسیم. ولی همه مخالف بودن...گفتن ما نمی تونیم...می گن تو تهرون همه مردم، دارن مجلس راه میندازن...یه وکیل مشکلات قوچانو به گوش شون رسونده....دیروز یه عده رفتن تلگرافخونه اونجا رو ریختن به هم تا مالیاتشون کم بشه...ولی هیشکی گوش شنفتن نداره انگار.

زن همین طور که به حرف های همسرش گوش می دهد نگاهی به دخترک می اندازد. روانداز دختر کمی عقب رفته است. جلو می رود و روی دختر را می اندازد.همان طور بالای سر دخترک می نشیند و سرش را می گیرد.

مرد: باید از اینجا فرار کنیم. از قوچان برویم.
زن: کجا؟مرد با فریاد: هر جا...فقط باید بریم...بریم گم و گور شیم...یه جایی که هیچ کس ندونه...زن سکوت می کند.

چند ساعت بعد زن و مرد، در حالی که مرد دخترش را محکم در آغوش گرفته است از خانه می شوند. به جاده اصلی می رسند. کمی منتظر می مانند. یک مینی بوس در حال عبور از جاده است. مرد دستش را تکان می دهد. مینی بوس می ایستد.


 زن و مرد سوار می شوند و در جایی می نشینند. دخترک سرش را از زیر پتویی که به دورش پیچیده شده است بیرون می آورد. نگاهی به اطرافش می اندازد. چشمانش به چشمان پدر می افتد. پدر هم در حالی که موهای دخترک را نوازش می کند به او لبخند می زند و نفس عمیقی می کشد. 
 (حکایت دختران قوچان یکی از واقعیت های تاریخ ایران در دوره قاجار است. مردم قوچان به دلیل فشار مالیات دختران خود را ابتدا به ارامنه و ترکمانان می فروختند و درآمد حاصل از آن را به دولت می دادند بعدها ماموران مالیات خریدار این دختران می شدند و به ارامنه با قیمتی بیشتر می فروختند).   

نویسنده : میترا نصر
تاریخ ارسال : یک شنبه ، 99/07/20 ، در ساعت 22:48

نظرات برای پدر

نام و نام خانوادگی شما *
آدرس ایمیل شما
آدرس وب شما
متن نظر *